عددا تاریخای قشنگ میسازن. كاش آدما هم بتونن همين كار رو با تاريخ بكنن...
رضا، اي نور عالم، عشق هستي رضا، اي بهتر از هر عشق و مستي
رضا، تو هشتمين نـــــور خدايــي رضا، روشنـــــگر ايــــــــــران مايـي
رضا، ميـــلاد تو بركـــت ز مــا شد رضا، هشتـم همان هشت خدا شد
آقاجون، موسي الرضا، دلم مي خواد فدات بشم. فداي اون نگات بشم، قربون اون صدات بشم.
آقا جون كاشكي كه من بودم يه دونه كبوتر، تا هميشه باهات باشم، رو گنبد طلات باشم.
آقاجون چشماي من هميشه به دستاي توئه، دستاي مهربون تو براي نوازش منه.
آقاجون كاش كه لاقل آهو بودم تا يه نگاه بهم كني. بهم بگي ضامنمي، مراقب و كنارمي.

هشتمين روز ِ ماه هشتم، در همان سالي كه هشت سال از هشتادمين سالش گذشت
يك امام و ماه تابان، آن همان رضاي تابان، هشتمين ماه درخشان، آمد و روزهايش گذشت
بعدِ آنكه مينو هم آمد به ميدان، ياد آن ماه درخشان، عاشق و مجنون او شد، تشنه ي محبتش
رفت و رفت و گريه اي از روي حسرت، از براي ديدن ضريح حضرت، تا كه آنگه رفتش به مشهد
بار اول بود فنچي، تا به چند روز، زيارت بي زيارت، تا كه در روز آخر، شد سير از زيارت
بار دوم رفت بار آخر با پدر، حسرت روزاي آخر، كاش بودش در كنارم تا به آخر
بار دوم ، بار آخر بود اما، حالْ من اينجايم و دل جاي ديگر، در كنار گنبد طلاي حضرت، كفتر فداي مشهد
در شب ميلاد حضرت، مردمان شهر من، مي نشينند و دعاي رفع حاجت ميكنند
امشب اما من برايم، چند حاجت هست زيبا، اوليش آنكه ببينم، روي ماه فرزند قشنگت، مهدي صاحب زمان را
دوم آنكه مادرم باشد سلامت، باشد آن سايه بر سرم تا به آخر، باشدم شاد و همه شاد و همه خندان زدنيا، تا كه اين دنيا شود كاخي گلستان
اما در آخر، دلبرم باشد به هر روزي خندان تر ز ديروز، سالم و خوشبخت و خوب و مهرْبان باشد هميشه، نوكر كوي تو باشد تا به آخر
اي امام خوب دل ها، من همينك شاد شادم، از براي با تو بودن، لطف كن، اين دلم را، تا ابد در نزد خود زنداني فرما
پ.ن: عيدتون مبارك. التماس دعا در اين شب بزرگ...
پ.ن: چند هفته اي بود كه دلم مي خواست براي تولد امام رضا شعر بگم. ولي توانش رو از لحاظ روحي بدست نمي آوردم. تا بالاخره ديشب (چهارشنبه) خودم رو به زور نشوندم پاي كاغذ و قلم رو وادار به گردش بين انگشتام كردم.
با بي حوصلگي تمام، شروع به نوشتن كردم و اصلاً باورم نمي شد؛ بعد يك ساعت بازي با كلمات ، انقدر حالم خوب شده بود كه انگار تلافي تمام چند هفته اي كه پكر بودم و چند روزي كه داشتم داغون مي شدم و اكثر داغون شدنم رو سر دوستام خالي كردم باز شد.
ديشب بعد چند هفته، اولين شبي بود كه با آرامش خوابيدم.
امروزم با دوستام قرار گذاشتيم بريم دبيرستانمون. مثل روال هر عيد، مراسم مولودي خواني و جشن توسط ناظم عزيزمون كه خيلي دوستش دارم بود.
و همه چيز دست به دست هم داد تا من حالم بهتر شه...
هر چي دارم از اين در گرفتم
از رو دستاي تو پر گرفتم
پ.ن: مي دونم به نوشته ي بالا نه ميشه گفت شعر، نه نثر. ولي خب بيشتر از اين نتونستم. ببخشيد...
پ.ن: عکس بالا رو همون دو سال پیش که آخرین باری بود که رفتم مشهد گرفتم. چون خیلی دوسش دارم گوشه ی وبلاگمم این عکس رو گذاشتم...
|
+| نوشته شده توسط
مينو در پنجشنبه 7 آبان1388
|