تبليغاتX
خدا، عشق، زندگي
سلاااااااام... خوش اومدین.... خوشحال می شم اگه نظر بذارین...
 تلنگر...

پارسال يك هفته قبل سالگرد بابام مامانم تصادف شديدي كرد (تنها بود و خودش راننده) كه هر كسي بهش رسيد گفت فقط خدا بهت رحم كرد كه هيچيت نشد!!!!

امسال (امشب) هم دقيقاً يك هفته قبل سالگرد بابام من تصادف كردم (من و مامانم بوديم و من راننده) كه خدا رو صد هزار مرتبه شكر بازم چيزيمون نشد و فقط به ماشين يه كوچولو خسارت وارد شد...

نمي دونم چي مي خواي بگي خدا. ولي فقط مي تونم بگم شكرت وقتي اتفاقايي كه امروز از صبح برامون افتاد رو مرور ميكنم...

هنوز تنم بي حسه! خيلي ترسيده بودم. خدا خيرش بده اون آقاهه رو كه وايستاد و كمكمون كرد...

|+| نوشته شده توسط مينو در جمعه 15 آبان1388
 عددا تاریخای قشنگ میسازن. آدما چی؟!

عددا تاریخای قشنگ میسازن. كاش آدما هم بتونن همين كار رو با تاريخ بكنن...

 

رضا، اي نور عالم، عشق هستي            رضا، اي بهتر از هر عشق و مستي

رضا، تو هشتمين نـــــور خدايــي             رضا، روشنـــــگر ايــــــــــران مايـي

رضا، ميـــلاد تو بركـــت ز مــا شد              رضا، هشتـم همان هشت خدا شد

 

آقاجون، موسي الرضا، دلم مي خواد فدات بشم. فداي اون نگات بشم، قربون اون صدات بشم.

آقا جون كاشكي كه من بودم يه دونه كبوتر، تا هميشه باهات باشم، رو گنبد طلات باشم.

آقاجون چشماي من هميشه به دستاي توئه، دستاي مهربون تو براي نوازش منه.

آقاجون كاش كه لاقل آهو بودم تا يه نگاه بهم كني. بهم بگي ضامنمي، مراقب و كنارمي.

 

هشتمين روز ِ ماه هشتم، در همان سالي كه هشت سال از هشتادمين سالش گذشت

يك امام و ماه تابان، آن همان رضاي تابان، هشتمين ماه درخشان، آمد و روزهايش گذشت

بعدِ آنكه مينو هم آمد به ميدان، ياد آن ماه درخشان، عاشق و مجنون او شد، تشنه ي محبتش

رفت و رفت و گريه اي از روي حسرت، از براي ديدن ضريح حضرت، تا كه آنگه رفتش به مشهد

بار اول بود فنچي، تا به چند روز، زيارت بي زيارت، تا كه در روز آخر، شد سير از زيارت

بار دوم رفت بار آخر با پدر، حسرت روزاي آخر، كاش بودش در كنارم تا به آخر

بار دوم ، بار آخر بود اما، حالْ من اينجايم و دل جاي ديگر، در كنار گنبد طلاي حضرت، كفتر فداي مشهد

در شب ميلاد حضرت، مردمان شهر من، مي نشينند و دعاي رفع حاجت ميكنند

امشب اما من برايم، چند حاجت هست زيبا، اوليش آنكه ببينم، روي ماه فرزند قشنگت، مهدي صاحب زمان را

دوم آنكه مادرم باشد سلامت، باشد آن سايه بر سرم تا به آخر، باشدم شاد و همه شاد و همه خندان زدنيا، تا كه اين دنيا شود كاخي گلستان

اما در آخر، دلبرم باشد به هر روزي خندان تر ز ديروز، سالم و خوشبخت و خوب و مهرْبان باشد هميشه، نوكر كوي تو باشد تا به آخر

اي امام خوب دل ها، من همينك شاد شادم، از براي با تو بودن، لطف كن، اين دلم را، تا ابد در نزد خود زنداني فرما

 

پ.ن: عيدتون مبارك. التماس دعا در اين شب بزرگ...

پ.ن: چند هفته اي بود كه دلم مي خواست براي تولد امام رضا شعر بگم. ولي توانش رو از لحاظ روحي بدست نمي آوردم. تا بالاخره ديشب (چهارشنبه) خودم رو به زور نشوندم پاي كاغذ و قلم رو وادار به گردش بين انگشتام كردم.

با بي حوصلگي تمام، شروع به نوشتن كردم و اصلاً باورم نمي شد؛ بعد يك ساعت بازي با كلمات ، انقدر حالم خوب شده بود كه انگار تلافي تمام چند هفته اي كه پكر بودم و چند روزي كه داشتم داغون مي شدم و اكثر داغون شدنم رو سر دوستام خالي كردم باز شد.

ديشب بعد چند هفته، اولين شبي بود كه با آرامش خوابيدم.

امروزم با دوستام قرار گذاشتيم بريم دبيرستانمون. مثل روال هر عيد، مراسم مولودي خواني و جشن توسط ناظم عزيزمون كه خيلي دوستش دارم بود.

و همه چيز دست به دست هم داد تا من حالم بهتر شه...

        هر چي دارم از اين در گرفتم            از رو دستاي تو پر گرفتم

پ.ن: مي دونم به نوشته ي بالا نه ميشه گفت شعر، نه نثر. ولي خب بيشتر از اين نتونستم. ببخشيد...

پ.ن: عکس بالا رو همون دو سال پیش که آخرین باری بود که رفتم مشهد گرفتم. چون خیلی دوسش دارم گوشه ی وبلاگمم این عکس رو گذاشتم...

|+| نوشته شده توسط مينو در پنجشنبه 7 آبان1388  |
 ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
یه بغض...

گیر کرده اینجا ...(تو گلوم)

|+| نوشته شده توسط مينو در چهارشنبه 6 آبان1388
 گفت و گو...

رسول خدا (ص) مي فرمايند: بهترين بندگان در پيش خداوند كسي است كه خُلقش نيكوتر باشد.

 

حوريان جمله به وي فرمودند:

اي خداي مهرَبان / اي كه عالم از دوريت هست در فغان

اي كه قدرت فقط در دست توست / اي كه هستي بهترين صاحب براي خلقيان

ما به تو بد كرده ايم؟ ما زتو كم كرده ايم؟ / پس چرا خواهي كه نا پاكي گذاري در جهان

آدمي را خواهي گذاري در جهان / از براي عبادتت در زمين و آسمان؟!

آدمي كه سر كش است در زمين / انتظار داري كه به ياد آورد تو را در هر زمان؟!

 

 

آن خدايي كه هست صاحب هر دو جهان بدان ها فرمود:

جمله ي آدميان بد نيستند / همه ي آن خلقيان خر نيستند

تو بگو، تو كه فرشته ي مني / من به تو بد كرده ام كه توپ و تشر مي زني؟!

تو چه داني كه چه پاك است علي؟ / تو چه داني كه آن فاطمه كيست؟

تو چه از هيبت موسي داري؟ / تو چه از مهدي و دل ها داني؟

تو چه داني كه محمد چه كسي است؟ / تو مگر خبر ز زهرا داري؟!

تو مگر حياي يوسف ديدي؟ / تو كه از صبر حسين نشنيدي

تو چه ديدي از خليفه ها؟ / اين منم كه ساختم دل عاشقا

دلشون پيش من گروست / بعضيا پس ميگيرن بعضيا هم همينجور ولوست

بيخيالش اي فرشته جون / من يه چيز مي دونم كه تو نمي دوني

برو و بذار بسازمش / كسي كه خليفمه تو زمين و آسمون

 

پ.ن: مي دونم كه قلم نسبتاً ضعيفي داره ولي همه، بخصوص بزرگوارايي كه دستي تو شعر دارن به خاطر بي تجربگيم ببخشن...

پ.ن: خودم 3بيت اول حرف حوريا و بيت 3-6 حرف خدا رو دوست دارم...

پ.ن: دانشگاه خوبه، من خوبم، همه خوبن!

من خوبم؟! نمي دونم! دعا كنيد خوب باشم!!!!

پ.ن: هفته ی(!) ما (دختر خانماي گل گلاب) مبارك...

پ.ن: قبلش تولد حضرت معصومه(س) مبارك باشه

پ.ن: بابام سال آخري كه بود، روز دختر يه عطر بهم كادو داد! هنوز جعبه ي عطر رو دارم! هنوز بوش هست...

دلم براش تنگ شده. دلم هواي بوسه هاش رو كرده...

|+| نوشته شده توسط مينو در جمعه 24 مهر1388  |
 دلم گرفته...

-سلام چطوري؟

-من خوبم. تو چطوري؟

-من؟!

-آره تو!

-چي بگم؟

-چرا؟!

-آخه...

-آخه چي؟

-هيچي...

-ميزنمتا. آدمو دق ميده تا يه حرف بزنه. بگو ببينم چي شده؟

-بابا هيچي. دلم گرفته.

-چرا؟!

-نمي دونم.

-مگه ميشه؟!

-آره. يه هويي دلم گرفت.

-الهي قربونت برم. آخه واسه چي؟!

-مي گم كه نميدونم. بعضي اوقات اينطوري ميشم.

-كي ها؟!

-بعضي اوقات، فرقي نداره كي ، يي هو دلم ميگيره و حوصله هيچ كاري رو ندارم حتي فكر كردن، البته فكر كردن كه نه، دروغه، چون آدم دلش كه ميگيره به همه چي فكر ميكنه جز فكر كردن!

-خوبي؟!!!

-گفتم كه نه.

-نه نگفتي. فقط گفتي دلم گرفته.

-خوب اين دوتا چه فرقي با هم دارن؟!

-خيلي. من از لحاظ عقلي پرسيدم خوبي يا نه، چون داري چرت و پرت ميگي.

-من كِي درست حسابي حرف زدم كه اين بار دومم باشه؟!

-ناراحت شدي اينطوري گفتم؟!

-نه، چرا ناراحت بشم؟

-آخه لحنت عوض شد.

-نه بابا، من هميشه همينطوريم.

-بگو ديگه...

-چي رو؟!

-چرا دلت گرفته؟!

-بابا مي گم كه نمي دونم، اصلاً تا پرسيدي خوب شدم.

-دروغ ميگي!!!

-چرا اين فكرو مي كني؟!

-چون مي خواي منو از سر خودت باز كني!

-باور كن اين طوري نيست...

-چرا هست!

-به كي قسم بخورم كه نيست؟

-نمي خواد قسم بخوري. قبول كردم. كاش هميشه خوب باشي.

-مرسي.

-خداحافظ

-نرو...

-چرا؟ كارم داري؟

نه. فقط مي خوام باشي...

-خب تو كه حرف نمي زني! اينجوري بيشتر داغون مي شم هستم و كاري نمي كنم.

-خب برو. هر جور راحتي.

-بگو ديگه.

-چي رو؟

-نمي دونم. حرف بزن. آدم بالاخره يه چيزي تو ذهنش هست دلش ميگيره ديگه.

-آره خب. ولي خب همه ي چيزا قابل گفتن نيستن...

-حتي به من؟!

-تو كه همه چيزو مي دوني. پس چرا انقدر اصرار داري؟

-براي اينكه وقتي آدم حرفشو به يكي بزنه يا روي كاغذ بنويستشون آروم ميشه.

-خوب قبول كن حرف زدن سخته. هر حرفي رو زدن سخته.

-خوب چرا نمي نويسي؟

-فكر خوبيه. پس من برم بنويسم.

-موفق باشي عزيز دلم.

-مرسي. براي همه چي.

-هر وقت آروم شدي تشكر كن! خداحافظ....

پ.ن: نصف بيشتر اين نوشته، دست نوشته اي از سال اول دبيرستانم بود. چند وقت پيش موقع جمع و جور كردن وسايلم پيداش كردم. چون با حال الانم يه ذره سازگاري داشت مكالمه رو ادامه دادم و اينجا نوشتم.

پ.ن: مهم نيست مكالمه بين كي و كي هست. مهم اينه كه قضيه آخرش رو دوست دارم. قضاوت با شماست!

پ.ن: شرمنده ي همه ي عزيزاني كه با اينترنت اكسپلورر تشريف ميارن و نمي تونن نظر بذارن. اگه با موزيلا صفحه ي اين دلكده رو باز كنيد حتماً اين امكان براتون مهيا ميشه. بازم ببخشيد كه وبلاگ ما بااكسپلورر سازگاري نداره...

 

|+| نوشته شده توسط مينو در پنجشنبه 9 مهر1388  |
 
 
بالا